تار می بینم از پشت عینک آفتابگیر به هنگام پیاده روی ، روی پل
سفید وکارون را از چشم فرد دیگری می بینم‚ که در حال فرو رفتن
است و چون سنگ پاره ای از شیب زندگی سرازیر. تنها برای
رهایی از خویشتن به آن تن داده بودو یا دیگران وادارش ساخته
بودند که رهایی را اینگونه تجربه کند ‚ در یک جهش ‚سقوط
و به عمق رفتن. درست از همان لحظه ی سقوط دستانش به کار
می افتد به امید چنگ زدن وگرفتن نرده های پل .. اما صد
می کشد،دست و پا می زند مدام گویی پشیمان شده از امواج
افسار گسیخته ی کارون چشمانش تار و اشکبار می گردد و
اینچنین
از دست و پا زدن های بی حاصل وهویدا شدن
تمام معنا در سرانجام عمرش
.........................................................................
کارون تنها چیزی ست که من با نگریستن آن یکباره به آرامش
می رسم به ویژه تماشای آن به هنگام غروب‚ زیباترین چیزی
که در تمام زندگی هیچ گاه از تماشای آن خسته نشده ام.در این حال
احساس می کنم خورشید بزرگتر از همیشه به نظر می رسد و
کارون است تا خود را در آن نظاره کند، گویی به راستی تنها
کارون می تواند زیبایی خورشید را نمایان سازد . آسمان و کارون
در هم پیوند می خورند تا جایی که رنگ هاشان در هم می
آمیزند و یکی میشوند در همان حال از سویی دیگر ماه پا در این
عرصه می نهد وخواهان پا لیدن تن خود درکارون است، از آلودگی
تنفس کارخانه . شاید تمام احساسی که در کارون نهفته شده به
خاطرگورستان نهفته در کالبد آن باشد‚ به خاطر روح انسان
هایی که به امید رهایی در آن سقوط کرده اند و ازعذاب مصلوب
بودن در حصار تن رها شده اند و به کارون روح بخشیده اند.....